تبليغاتX
۩●▪· * نـــــــــــــدای عاشقان ۩●▪· *


۩●▪· * نـــــــــــــدای عاشقان ۩●▪· *

تنهایی ام.تقدیم به تمامی آنهایی که با عشق زاده شدند وبا نامهربانیها می میرند.

دلتنگی

امشب بر شانه های دلم
کوله باری سنگینی می کند
کوله باری پُرِاز دلتنگی
دلتنگی های کهنه و تازه
یکی از سال های ویران، سخنی می گوید
دیگری از ماه های خسته و رفته
آن یکی از شب یلدایی که گذشت
و یکی، از لحظه هایی که در بیهودگی ها
غرق شد...
دلم می شکند زیر بار این همه دلتنگی
روحم ولی در پی دلتنگی ِ دیگر
می گریزد از همه دلتنگی ها
با پرهای شکسته باز سوی آسمان ها می رود
می رود سوی ( ناشناختنی )
شاید اینبار درآن اوج
به معبودش رسد...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 19:18 توسط سعيــــــــــــــــد| |

تو کی بودی ای مسافر که منو در من شکستی

رفتی اما در دل من تو همیشه زنده هستی

تو کی بودی که به یادت باید آواره بمونم

پا به پای باد شبگرد برم و از تو بخونم

انتظار دیدن تو منو آروم نمی ذاره

مثه بغضی که گلومو بسته اما نمی باره

چه نشستی که چشامو برق تنهایی ربوده

چشمی از سحر نداشتم اگه داشتم از تو بوده

چه نشستی که شکستم زیر بار غم غربت

خالی از نغمه شوقم پرم از قصه محنت

گم شدم تو شهر ظلمت رد پایی تو شبا نیست

با صدای هق هق من کسی اینجا آشنا نیست

ای صدای آسمونی پرم از هر چه شنیدم

کاشکی میشد پرکشیدن به هوای با تو بودن.

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 22:5 توسط سعيــــــــــــــــد| |

با تمام بی کسی هایم،کسی دارم هنوز

چشم مشتاق ودل دلواپسی دارم هنوز

از تپیدن های تکراری دلم خون است وحال

دم به دو تشويش روز افزون بسی دارم هنوز

گرچه عمری تکیه کردم بر درختان عقيم

پشت جنگل ها نهال نورسی دارم هنوز

در دل دریایی ام بنگر نه دربار گناه

بر کف این موج درد خال و خسی دارم هنوز

با شکیبایی غریبا اشتیاقت روز وشب

ای دل غمگین که می دانم کسی دارم هنوز

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 0:31 توسط سعيــــــــــــــــد| |

نمی دونم این واژه غریب رو چی معنا کنم:تقدیر...

توی این دنیای کوچک هر آدمی تقدیری داره.شاید تقدیر من تنهاییه شکسته غریبیه...

از تکرار مرگ آرزوهایم و ویران شدن رویاهایم خسته ام...

خسته از بی جواب ماندن نگاه منتظرم.خسته از این  تنهایی غریب و خسته از بی انتها بودن خستگی هایم...

مگر زندگی معنایش جز عاشق بودن است؟زندگی تپیدن دل هاست در انتظار.زندگی لمس عاشقی است.زندگی تقدیر است و تقدیر...

تو مرا دریاب تو مرهم باش و به زخم هایم تسکین ده.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 21:58 توسط سعيــــــــــــــــد| |

شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني ترا با لهجه

گلهاي نيلوفر صدا کردم ...

تموم شب

براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم ..


نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 14:4 توسط سعيــــــــــــــــد| |


چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ

وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن

اي کاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشکيباس

دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم با تو مي مانم

بي آنکه دغدغه هاي فردا را داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز....دوستت دارم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 23:51 توسط سعيــــــــــــــــد| |

دلم گاهی آماج هجوم خاطره ها قرار می گیرد....در خلوت شبانه ام به طنین قدمهایشان

گوش می سپارم و آنقدر در آنها غرق می شوم تا آخرین ستاره در دامان سپیده به خواب رود

بگذار این روزها کمی با خود تنها باشم.بگذار کمی به خاطراتم نزدیک شوم....بگذار با خاطره ها نیز زندگی کنم.....دلتنگ می شوم.......ولی زیباست!

بگذار زمزمه های دلتنگیم را به قاصدکها بسپارم و بعد سبکبال همچون ستاره ای به آغوش آسمان پناه ببرم و از قلبم برایش بگویم.سر به روی شانه های مهربانش بگذارم و بگویم گاهی چه غریبم.....چه دلتنگم! و آسمان با آن قلب بزرگش مرا به آغوش پرمهرش بفشارد و اشکهایم را بزداید و برایم از امید...از عشق و زیبایی بگوید.....آنقدر در گوشم زمزمه کند تا لبخند بر لبانم بنشاند و مرا به زمین بازگرداند تا با قلبی عاشقتر و دلی پر از امید زندگی از سر بگیرم.........می خواهم تا آسمات اوج بگیرم!

اینقدر مرا محصور عشقت نکن....باور کن من هم تو را به اندازه تمام صداقتها دوست دارم!

فقط بگذار گاهی آسمان دلم بغضش را ببارد...آنگاه تو مثل رنگین کمان پس از ترنم باران بیا....با همه زیباییت!

از اینجا تا تلاطم امواج عشق....تا تو فاصله ای نیست.....می توانم کنار واژه های غمین ومحزونم جمله ای بنویسم پر از خورشید!میتوانم آخرین لحظه خاطره هایم را در آغوش بگیرم و ببوسمشان و در گوشه ای از قلبم پنهان کنم و با چشمانی پر از امید و لبی خندان به سوی تو پر بگیرم.تو سرشار از عشق و محبت و مهربانی هستی! روح تو آنقدر بزرگ است که بتواند مرا بفهمد!

آخرین شبنم اشک را از چشمانم میبارم...آخرین لحظه را به خاطره می سپارم و خاطره را به خاطره ها.....با همه عشق به چشمانت خیره می شوم.آخرین فرصت را غنیمت می شمارم و آخرین کلام را به زبان می آورم:تا هميشــــــــــــــــــــــه دوستت دارم

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 17:0 توسط سعيــــــــــــــــد| |

ميون اين همه كوچه كه بهم پيوسته؛
كوچه ي قديمي ما كوچه ي بن بسته

ديوار كاهگلي يه باغ خشك كه پر از شعراي يادگاريه

مونده بين ما و اون رود بزرگ كه هميشه مثل بودن جاريه

صداي رود بزرگ هميشه تو گوش ماست

اون صدا لالاييه خواب خوب بچه هاست

كوچه اما هر چي هست؛كوچه ي خاطره هاست

اگه تشنه است ؛اگه خشك؛مال ماست؛كوچه ي ماست

 توي اين كوچه به دنيا اومديم

توي اين كوچه داريم پا ميگيريم

يه روزم مثل پدر بزرگ بايد توي اين كوچه ي بن بست بميريم

اما ما عاشق روديم؛مگه نه؟

نبايد پشت ديوار بمونيم

ما يه عمره تشنه بوديم؛مگه نه؟

نبايد آيه ي حسرت بخونيم

ميون اين همه كوچه....................
....
نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 16:26 توسط سعيــــــــــــــــد| |

شبهای بی تو را چگونه سپری کنم ؟

 وقتی تمام لحظاتم را با تو بودم

فراق تو را چگونه دقیقه ای  به جان بخرم ؟

وقتی تمام دقایقم سرشار ازعطر وصال توست 

عشق تو را چگونه یاد نکنم؟

وقتی قلبم تنها به عشق تو می تپد

تمام خوشیهای من غم عشق توست  

تمام لحظه های من معطر به نام توست

معطر به عشق توست

معطر به یاد توست

هر لحظه اسم زیبایت را می بوسم

لحظه های دور از تو را با اسمت عشق بازی می کنم

کی آسمان دلت دوباره هوای مرا خواهد کرد

و در آرزوی دیدار من خواهد بارید؟

روی قلبم  حک می کنم اسم تو را

بارانی است همیشه هوای دلم 

سیل اشکم هر لحظه تن مرده ام را می برد

شاید روزی این سیل تن مرا به ساحل چشمان تو برساند 

و تنم دوباره با هوای خاک کویت زنده شود

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 13:57 توسط سعيــــــــــــــــد| |

در چشمانت چیست که مرا به سوی خود میکشد؟

در گرمی دست هایت چیست که دستهایم انها را می طلبند

در ایینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟

ایا میبینی که تو را میبیند؟

صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند دوستت دارم

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 14:51 توسط سعيــــــــــــــــد| |


Design By : Night Skin